قدیما بهتر بود

سه چهار سالم بود،

فرق روزهای هفته و تعطیلات رسمی رو نمی فهمیدم.

برای ما ،

تعطیلات،

خلاصه میشد لب ساحل،

اوجِ امکاناتمون هم همون سطلای رنگی بود با دو تا قاشق و چنگال بزرگ کنارش؛ کامیون های کوچیک رنگی‌میومدن شن ها رو برمیداشتن و خالی میکردت توی سطل،

سطل رو برمیگردوندیم و باهاش قلعه ها میساختیم....

راستی قلعه های کدوممون به قشنگیِ اون روزاست؟

وای اگر کسی توی فامیل پیدا میشد که وانت، نیسان یا کامیون داشت..... اونوقت بود که زلزله ای توی مفهومِ تعطیلات و طبیعت‌گردی رخ میداد. پر می گرفتیم و از شور هیجان دست میزدیم و دور اتاق می‌چرخیدیم!‌ که قراره تا مقصد، وانت سواری کنیم! یا توی اتاقِ شیکِ فرش شده پشت کامیون بشینیم.

سان روف‌‌ها اون زمان ها خیلی‌پهن بود. انقد پهن که با چادر های بزنتی قهوه ای ، سقفی براش میساختیم.

خلاصه این عکس و سرسبزی های یک‌طرفه‌ش،

گُنگی های پُشتش،

من رو بُرد به پُشتِ وانت و کامیون نشستن های بچگی و بزن و برقص و بخون و اون حسی که همه چی سرِ جاشه، رهایی از گذشته و نترسیدن از آینده. اون حسی که باد توی صورتت میخوره و بی اختیار چشاتو میبندی... و توی دلت، ثبتش میکنی که بمونه به یادگار. نه جای دیگه🍁🍂

آخر هفتتون همین شکلی که گفتم 🙏🏻😍 سرشار از آرامش و شادی



Instagram.com/babolcityvachon

/ 1 نظر / 47 بازدید